محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2565

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنها مدهيد باندازهء يك اسب دويدن به من مهلت دهيد كه اميد فيروزى دارم » گفتند : « در اين صورت ما نيز با گناه تو شريك مىشويم » گفت : « اينك كه برجستگان شما كشته شده‌اند و اراذلتان مانده‌اند به من بگوييد ، كى بر حق بوده‌ايد ؟ وقتى كه جنگ مىكرديد و نيكانتان كشته مىشدند ؟ در اين صورت اگر از جنگ دست بداريد بر باطل خواهيد بود . يا اكنون برحقيد و كشتگانتان كه منكر فضلشان نيستيد و بهتر از شما بوده‌اند در جهنمند ؟ » گفتند : « اى اشتر ! ولمان كن ، به خاطر خدا عز و جل با آنها جنگيده‌ايم ، اكنون نيز به خاطر خدا سبحانه از جنگ آنها دست مىداريم ، ما كه مطيع تو و ياران تو نيستيم از ما حذر كن » گفت : « به خدا با شما فريبكارى كردند و فريب خورديد ، دعوتتان كردند كه جنگ را رها كنيد و پذيرفتيد . اى پيشانى سياهان ، پنداشتم نماز شما از بىرغبتى دنيا و شوق ديدار خدا عز و جل بود . اما مىبينم كه از مرگ سوى دنيا مىگريزيد . لعنت بر شما كه به شتران كثافتخوار مىمانيد . از اين پس هرگز عزت نخواهيد ديد ، ملعون باشيد چنان كه قوم ستمگران به لعنت دچارند . » گويد : آنها به اشتر ناسزا گفتند او نيز ناسزاشان گفت كه با تازيانه به صورت مركبش زدند ، او نيز پيش رفت و با تازيانه به چهرهء مركبهاشان زد ، على بانگشان زد كه دست بداشتند ، آنگاه به كسان گفت : « پذيرفتيم كه قرآن را ميان خودمان و آنها حكميت دهيم . » گويد : اشعث بن قيس پيش على آمد و گفت : « چنان كه مىبينم اين قوم خرسند شده‌اند و رضايت داده‌اند كه دعوت حريفان را به حكميت قرآن بپذيرند اگر خواهى پيش معاويه روم و بپرسم چه مىخواهد و در آنچه مىخواهد بنگرى . » على گفت : « اگر مىخواهى برو از او بپرس » پس اشعث پيش معاويه رفت و گفت : « اى معاويه براى چه اين مصحفها را